خرید بک لینک
اپیزود اول: یکی از بچه های دانشگاه توی تلگرام پیغام داد که"شما با استاد چوبندیان درس داشتید؟ " قبل از اینکه جواب بدم پشت سرش گفت:"بنده خدا فوت کرده". اپیزود دوم: داخل حیاط مسجد داشتم دنبال مجلس زنانه می گشتم. داخل که رفتم ، به محض نشستن یاد حرفش افتادم. سرکلاس می گفت:"من هر وقت به مجالس ختم می روم یک قرآن برمی دارم و می روم یک گوشه ای می نشینم و معنی فارسی آن را می خوانم".قرآن را از توی کیفم درآوردم. به نیت استاد باز کردم و معنی فارسیش را خواندم:"و تنها ذزیه او را در زمین باقی گذاشتیم. و در میان آیندگان برای او نام نیک به جا گذاشتیم. سلام بر نوح در میان جهانیان. ما نیکوکاران را اینگونه پاداش می دهیم. بی تردید او از بندگان مومن ما بود". اپیزود سوم: بلند شدم و به سمت دخترهایش رفتم. گفتم: "تسلیت می گم.ما رو در غم خودتون شریک بدونید". به نظرم مسخره ترین کاری که می شد انجام داد همین بود. اینکه با حالتی بی تفاوت به چشمان سرخ شده دخترهایی که از بس گریه کردن باز نمی شود، زل بزنی و انتظار داشته باشی تو را در غم از دست دادن پدرشان شریک بدانند انتظار بیهوده ایست. آن لحظه یکی از مواقعی بود که ب

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم. همان جا که هر روز ساعت پنج عصر بعدِ پیاده شدن از سرویس شرکت، سوار اتوبوس می شوم و به خانه می روم. این بار اما پنج عصر نبود که آفتاب توی سرم بزند. سوار اتوبوس هم نشده بودم. تو خنکای ساعت دوازده شب، سوار وانت شده بودم. از همان مسیری که همیشه خسته به میله های کنار شیشه اتوبوس تکیه می دهم. آن جا اما حسابی انرژی داشتم و خوشحال بودم. به جای تکیه دادن هم بلند بلند حرف می زدم و می خندیدم. آنقدر خندیده بودم که فکم درد می کرد. درست همان جا بودکه با لباسهای مشکی و خاکستری روی صندلی های اتوبوس می نشینم. آن شب اما مانتوی صورتی ام را پوشیده بودم و روسری ایم را با آن ست کرده بودم. از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم اما دیگر تنها نبودم. توی وانت کنار دخترعموها نشسته بودم که بودنشان برایم قد یک دنیا می ارزید. دخترعموهایی که روزی همبازی ام بودند و حالا بزرگ شدن از هم دورمان کرده. از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم اما نه دیگر خسته بودم نه ناراحت و نه حتی ناامید... از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم و میان خنده هایم خدا را برای تک تک آن لحظات و آن آدمها شکر می کر

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

وقتی همه جا هستی. وقتی همه چیز دست خودت هست. وقتی ته ته دلم را میدانی. وقتی حالم را بهتر از خودم می فهمی. وقتی راه حل حال خوب و بدم را بلدی. پس همه زندگیم برای توست. یادم می ماند وقتی دلم گرفته با تو دردو دل کنم. حواسم هست وقتی خوشحالم توی سررسیدم بنویسم، خدایا ممنون که هستی. وقتی به پدربزرگ و مادربزرگ سرمیزنم و خنده های از ته دلشان را می شنوم سرم را بلند کنم و بگویم شکر. وقتی دارم برای خانواده افطار درست می کنم توی دلم بگویم، همه اینها برای گوشه ای از رضایت توست. لحظه هایی که در اوج ناامیدی روزنه امید بهم نشان میدهی بغض کنم و بگویم عاشقتم. یاد گرفتم از هر چیزی که می گذرم، به خاطر این است که تو خواسته ای. سختی پوشیدن چادر را در هوای گرم تحمل می کنم چون میدانم داری به من لبخند میزنی. حرف پدر و مادر را بی چون و چرا انجام میدهم چون امر توست. این روزها بیشتر از قبل همه جا می بینمت و برای هر کاری تو را در دلم نیت می کنم. همه جا هستی. در برگ درخت انجیر خانه مادربزرگ، در بغض پدربزرگ از دست پسرش، در دعواهای من و خواهرم، در خوشحالی خاله از داشتن بچه های کوچکش، در روزهای سختی که دارند میگذرند، د

برچسب: اوست گرفته شهر دل,اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر,اوست گرفته شهر دل من به کجا, نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

ار اولی نبود که این مدلی می شدم.آن روزها روزهای سختی بود. روزهای تصمیم بزرگ. روزهای تغییر. آدم وقتی حالش بد است یا خوب تکلیفش با خودش روشن است. یا یک چیزی را دارد یا ندارد. راحت می داند باید ناراحت باشد یا خوشحال. اما حالی که من داشتم هیچکدام از اینها نبود. یک چیزی بین این دو. چیزی را میخواستم به دست بیاورم. هم سخت بود و هم نگران کننده. نگرانی برای آینده. من داشتم تغییر می کردم. در همین تغییرات دیگر بعضی چیزها برایم لذت بخش نبود و این بیشتر نگرانم می کرد. یک جورایی "برزخ" بودم. تصمیمی که گرفته بودم و این همه انرژی منفی که در طی یک هفته از سوی اطرافیان به من منتقل شده بود، بیشتر عصبی ام می کرد. از هر چیزی بی دلیل عصبانی می شدم. یکهو به سرم زد با یک دوست درد و دل کنم. کسی که بیشتر از همه اطرافیان مرا درک می کند. متن اسمسی را که باید به دوستم می زدم توی ذهنم آماده کردم، اما نمیدانم چرا حس کردم باید قبلش با خدا حرف بزنم. قرآن جیبی ام را باز کردم و این آیه آمد: "بر آنچه می گویند شکیبا باش و بنده ما داوود را که دارای نیرومندی بود یاد کن...و حکومتش را محکم و استوار ساختیم و به او حکمت و منصب

برچسب: یا رفیق من لا رفیق له,یا رفیق من لا رفیق له یعنی چه,يا رفيق من لا رفيق له, نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

خسته بودم، دوست داشتم همش غر بزنم. نمی دانستم از چی ناراحتم اما دلم میخواست بیام و بنویسم "خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید". دلم میخواست بنویسم "می ایستم به درد خودم تکیه می کنم" یا مثلا بنویسم "غم های ما اندازه صحرا بزرگ است...ما را نمی فهمند آدم های کوچک". اما هر چقدر فکر می کردم نمی دانستم چرا حالم خوب نمی شود. دلیل زیاد بود. از کار زیاد خسته بودم، از بی پولی، از دانشگاه واستاد و پایان نامه، از کارهای نیمه تمام که همیشه همراهم بودن و هستند، اما هیچکدام نباید اینگونه حال مرا بد می کرد. هی گذشت. هی غر زدم، هی ناله کردم، هی فکر کردم هیچکس به اندازه من غصه ندارد. حتی خواستم توی دفترم بنویسم "حال مرا چیزی ازین بدتر نمی کند". اما وقتی چشمم به این جمله محمود دولت آبادی افتاد، لبخند زدم و تکرار کردم: "روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد.روشنی دارد،تاریکی دارد.کم دارد،بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید..." این جمله مثل خونی در رگهایم می دود، بی آنکه بدانم چرا؟؟؟ هر بار که می خوانمش حس می کنم آنقدر انرژی دارم که می توانم تا آخر دنیا بدوم. انگار

برچسب: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند,رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند,رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند,تعبیر, نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

صفحه بندی